تبليغاتX
بر بام یک ستاره سرگردان
بر بام یک ستاره سرگردان

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

" فاضل نظری "

 

پ ن ۱ : از همه دوستان عزیزم ممنون که بازم بیاد من هستم با اینکه من بی معرفتی می کنم و نمی تونم تند تند آپ کنم و بهشون سر بزنم این روزا خیلی در گیرم از همه نوع فکری ، روحی ... فکر نکنم حالا حالا ها بتونم مثل سابق بنویسم .

پ ن ۲ : این شعر یجورایی با حال و هوام سازگاره... خیلی وقتا اینجوری آروم میشم ...حتی با یک بیت شعر !

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:47 توسط نارسیس|


 

روزگارا ،

که چنین سخت به من می نگری ،

باخبر باش که پژمردن من آسان نیست ،

گرچه دلگیرم از دیروزم ،

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند ،

لیک باور دارم ،

 دل خوشی ها کم نیست ،

زندگی باید کرد ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:49 توسط نارسیس|


سلام به همه دوستان نازنینم

امسال هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد ... امیدوارم سال جدید سرشار از سلامتی و برکت و

خبرهای خوب باشه ...دعا می کنم همه به آرزوهاشون برسند و ممنونم از تک تک دوستان که تا اینجا

قدم به قدم با من اومدند و منو تنها نذاشتند ... نمی دونم با اینکه نزدیک عید هست چرا انقدر دلتنگم و

دلم گرفته ... اما امیدوارم که واقعا حالم دگرگون بشه ! نمی خوام از این چند وقتی که نبودم بگم میخوام

با یک دل شاد و روحیه بالا بیام پیشتون ...خوشحالم می کنید اگر برای من هم دعا کنید

بهترین ها را براتون آرزو دارم... سال خوبی داشته باشید ... دوستتون دارم

 

عیدتون مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 14:59 توسط نارسیس|


سلام به دوست جون جونیای خودم

دم معرفت شما گرم    این چند وقتی که نبودم درگیر امتحاناتم بودم و ... ببخشید که نشد بهتون سر بزنم و آپ کنم

بابت کامنتهای محب آمیزتون هم خیلی خیلی شرمنده کردین و خیلی خوشحالم که دوستای با معرفتی مثل شما پیدا کردم البته اینو می دونید که بادمجون بم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مراممممممممممممممممممممممممممممممم همتونو عشققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققه !

از امتحانام بگم که ای بدی نبود بالاخره خوب و بد تموم شد و ما هم بالاخره با موفقیت وضع حمل کردیم و فارغ شدیم !!!!!!!!!!!!!

حالا باید مثل اسب دنبال کار باشیم البته از آن جهت که کسی به ما کار نمیده ما هم اصلا اهل کار بیخود و الکی نمی باشیم  باید باز به فکر کنکور ارشد باشیم شاید خدا قسمت کرد دوباره فارغ شیم

تو این مدت کلی اتفاق جورواجور واسم افتاد :  یکی اینکه خونمون و فروختیم و تو مدت امتحانات با ددی محترمه دنبال خونه می گشتیم که بر عکس اون چیزی که فکر می کردم کار سختی بود ولی با این وجود جای خوبی گیرمون اومد و بابام هم به یکی از چیزایی که تو فکرش بود رسید

دیگه براتون بگم یکی از دوستای خیلی خیلی قدیمم که از اصفهان بود و ما هم به دلایلی قطع ارتباط کرده بودیم اومد مشهد و من رفتم دیدنش و حسابی خوش گذشت و کدورتها هم برطرف شد نشستیم کلی تجدید خاطرات کردیم

اون سری از محمد هم وقت نشد چیزی بگم که بالاخره برگشت با یک بغل سوغاتی و دلتنگی و البته قیافه ای  شبیه به هیتمن و جاتون خالی  با بچه های محل کلی بیچاره رو اذیت کردیم

بیچاره محمد از وقتی فهمید ما خونه رو فروختیم دپ شد من خودمم کلی از این خونه مون خاطره دارم ولی چیکار کنم که بابام الان افتاده رو دورصفا سیتی !

این بود خلاصه ای از اتفاقاتی که افتاد و اماااااااااااااااااا این داستان همچنان ادامه دارد ...

- راستیییییییییییییییییی =============>> دلم برا همتون تنگ شده هوارتا

 

 

نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 13:31 توسط نارسیس|


 

نمی دونم تا حالا واسه شما پیش اومده یا نه که یهو دوستتون بی مقدمه بر گرده بهتون بگه فلانی تو چرا اینقدر این روزا تو خودتی و دپرسی چته آخه ؟؟؟!!! بعد شما هم با یک نگاه  بگین کییییییی ؟؟؟؟؟؟؟منننننننننننن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  نه اصلا هم اینجوری نیست من خیلی هم حالم خوبه !!!!  اصلا کی گفته من دپرسم !!!!!!! بعد طرف هم به غلط کردن میافته اما بعد فردا باز همون آش و همون کاسه از طرف یکی دیگه 

 بعد که میشینی تو خلوت خودت فکر می کنی  میگی یعنی من واقعا دپرسم ؟؟؟؟ بعد یک دفعه میبینی ۱ ساعت گذشته و تو هنوز داری فکر می کنی اونوقت که به نتیجه می رسی که آره واقعا ناراحتی اما اصلا نمی دونی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 واقعا نمی دونم  چم شده ، دوستام حق دارن اما هیچ راهی واسه بهتر شدن حالم پیدا نکردم .... چون اصولا هم آدم شر و شاد و شنگولیم واسه همین اینهمه تابلو میشم وقتی حتی یه ذره ناراحتم

اصلا هم نمی تونم تظاهر کنم که یک کوچولو شادم که ملت دلشون خوش بشه !!!! چون تظاهر کردنم اصلا خوب نیست

از وقتی وبلاگ و منتقل کردم آپ نکردم امشب دلم گرفته بود گفتم بیام یکم با دوست جونام بحرفم شاید یکم سبک شم یا یکی بتونه راه حلی بهم پیشنهاد کنه که دوباره بشم نارسیس شاد و شنگول

 

از اونجایی که بعضی از دوستان وبلاگی حتی پست منو نخونده نظر میدن و مثلا می گن خیلی زیبا بود و این حرفا و کلا منم با این چیزا حال نمی کنم بجز نظر واقعی خواننده ام  گفتم واسه اون دسته از کسایی که وقت نمی کنن پست منو بخونن و دوست دارن نظر بدن تا دل من شاد شه یک شعر که خیلی دوستش دارم از فاضل نظری بذارم شاید واسشون جالب باشه  

 

آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ ست
یوسف عوض شده‌ ست، زلیخا عوض شده‌ ست

سر همچنان به سجده فرو برده ‌ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی ‌رسیم
خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ ست

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده ‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ ست !

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 21:46 توسط نارسیس|


سلام به دوست جونای گلم بوسسسسسسسسسسسس

بالاخره موفق شدم جابجایی لازم و انجام بدم و برگردم پیش دوستای گلم واقعا ببخشید آخه این هفته همش مهمونی و عروسی و امتحان و اینا باعث شد نتونم زودتر کارهای وب و راست و ریس کنم ولی همونجور که گفتم همه وب و دوباره کپی کردم و دوستان رو هم دوباره لینک کردم شما هم لطفا آدرس جدیدمو لینک کنید فدای مرام همتون بازم بوسسسسسسس !!!
امیدوارم که دیگه بلاگفا با ما راه بیاد، راستی اینجا چرا شکلک نداره !!! پس من با چی ابراز احساست کنم !!!!  اگه در این خصوص راهنمایی چیزی دارین  لطفا بگید که من اینجوری دق می کنماااا :(
خوب فعلا برم یک سر به دوست جونا بزنم که دلم برا همشون تنگیده هوارتاااااااااا !!!
ببینم کی به کیه !!!    
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 17:48 توسط نارسیس|


ما اینجا یک همسایه داریم یک پسر داره همسن منه و البته همبازی دوران کودکی و دوست خانوادگی ، یکجورایی با هم بزرگ شدیم ... مثل خواهر و برادر هستیم فکرتون جای دیگه نره خنثی و مثل همه خواهر برادرها همیشه با هم سر جنگ و کل کل داریم قهرکلافه

دیشب واسه خداحافظی اومدن خونه ما آخه می خواستن امروز برن مکه ،  سر یک چیزه الکی شروع کرد کل کل کردن و از آخر با هم بحثمون شد و اونم عصبانی شد و  رفتیم تو تریپ قهر ابرو 

مامانش گفت بابا تا یک ماه همو نمی بینید ملت همه این موقع میان دلجویی و حلالیت گرفتن شما دو تا قهر می کنید زشته !! خلاصه نه اون کوتاه اومد نه من !!دل شکسته

البته صبح انگار پشیمون شده بود و هی بهم اس ام اس میداد که ببخشید و نمی خواستم اینجوری بشه و از این حرفا اما من خیلی ناراحت بودم که چرا دیشب  اینکارو نکرد و بنابراین جواب حتی یک اس ام اس و ندادم !!!نگران

راستی اینم بگم که عمو جون منم با اینا تو یک کاروان هستند و ما به خاطر عمو و زن عمو رفتیم فرودگاه ( عمرا من به خاطر محمد رفته باشم !!!زبان ) راستی اسم حضرت آقا محمد می باشد لبخند

اونم تا ما رو دید اومد جلو ، می دونست من واسه اون اومدم چون اصلا تو مایه های عمو و زن عمویی نیستم اما باز نارسیسه لوس وارد عمل شد و رفت تو قیافه سبز نمی دونم چرا اینقدر داشتم حرص می خوردم افسوس الان مثل ... پشیمونم که کاش یکم آدم وارتر رفتار می کردی زبان

خلاصه سعی کردیم از این تریپ بچه بازی بیایم بیرون و  خداحافظی کردیم و اومدیم خونه ، محمد هم چند بار به بهونه های الکی که بپرسه مثلا کی اذان میدند و این حرفا تعجبهی بهم زنگ زد آخه پروازشونم 2 ساعت تاخیر داشت ... البته من جوابشو ایندفعه مثل آدم می دادم  !!!

همه این مثنوی و گفتم چون شدیدا دچار عذاب وجدان شدم ! گریه دیشب گفت من که میدونم دلت واسه من تنگ میشه منم گفتم عمرا به همین خیال باش حیف دلم نی واسه تو تنگ شه !! اونم رفت تو خودش امروزم تو فرودگاه اونقدر تریپ خوشحالی اومدم که رسما باورش شد آخه اصلا حرف نمی زد نگران

تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ شه که به نظر خودت یک فرد معمولیه تو زندگیت ؟؟؟؟؟؟

احساس خیلی بدی دارم فقط یک چیز آرومم میکنه الان !!!

 


گریه کن گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه غروره
مرحم این راه دوره
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه
گریه کن گریه قشنگه
گریه قشنگه
گریه سهم دل تنگه
گریه کن گریه قشنگه
بزار پروانه احساس
دلتو بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره
تو دل شبا بسوزی
گریه کن گریه قشنگه ...
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:33 توسط نارسیس|


قیافه من الان خیلی دیدنیه شبیه پیرزن ها  قوز کردم و یک پتو هم پیچیدم دورم که تا چشمامو پوشنده و گاهی یک عطسه خوشگل ملس هم می زنم که دیگه قیافه آخر مضحک میشه سبزخوشمزه

بله به لطف این احوال ،  ما بالاخره موفق شدیم قهوه تلخ و ببینیم و بسی در تختمان بخندیم و خوشحالی از خودمان در بکنیم و بنده  همینجا رسما اعلام می کنم که عاشق بابا شاه  شدیییییییییییییییییییییم !!! ( اینو مثل بابا شاه بخونید )خجالت

خوشبختانه این چند روز تعطیل بودم و مثل خرس گرفتم خوابیدم و به لطف مراقبهای مادرانه مامی جانماچ کمی تا قسمتی بهتر شدیم  البته چاشنی اینکار 2 تا آمپول با طعم زهر مار بود که خوردیم !!!!(چیه نگا داره ؟؟؟  تو دهات ما آمپول می خورن نمی زنند ) نگران

بالاخره با هزاران پرس و جو تصمیم کبری رو گرفتم که امسال با سر بلندی کنکور و شرکت کنم اونم از نوع دانشگاه آزادی !!! یکی نی بگه اینم تصمیم گرفتن می خواست آخه !!! ولی  خبر ندارین که اینجانب جسارتا خجالت برای دستشویی رفتن هم باید نظر 6 تا کارشناس و بپرسم و با اهل علم و هنر هماهنگی های لازم و انجام بدم !!! خنثی

خلاصه که اگه چند وقتی ناپدید شدم بدونید به صورت کاملا فیلسوفانه در حال خر خونی می باشم و به عبارت دیگه کتاب ها رو یکی پس از دیگری قراره بخوریم !!!! باز اونجوری نیگا میکنیییا !!!ابرو خوب همینی که هست مژه

ولی سعی می کنیم که تند تند بیاییم و نتیجه این خر خونی ها که از الان می دونم آخر عاقبت نداره و به عرض برسانیم ، این قهوه تلخ هم بد جور منو جو گیر کرده باید همه چیو جمع ببندم نیشخند ( منظور از ما همون من نوعی میباشد )!!!

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 13:32 توسط نارسیس|


سلام به دوستان وبلاگی خودم قلب فدایییییییییی همتون ماچ

اول از همه جا داره ولادت امام رضا (ع) بهتون تبریک بگم خوشبختانه بنده حقیر سعادت اینو دارم فردا مشرف بشم و از نزدیک به آقا تبریک بگم و اگر دوستان قابل بدونند به جای اونها هم زیارت کنم ...لبخند

و اما خیلی خیلی ممنونم بابت اظهار لطف دوستان گلم  که با نظراتشون بسیار منو خوشحال کردند امیدوارم اینجا بتونم دوستان بیشتری پیدا کنم ...

 فعلا دارم به این فکر می کنم که از کجا وچطور زندگی نارسیس رو شروع کنم . الان چند وقته خود واقعیم و گم کردم و واقعا نمی دونم از زندگی چی می خوام ؟ نمی دونم واسه شما هم پیش اومده که تو یک مقطع زمان برگردید و بگید اون جایگاهی که الان من هستم خواسته قلبی خودم بوده یا اطرافیانم ؟؟؟ یا چی باعث شد که من الان تو این موقعیت باشم ؟؟؟ می دونم پرسیدن این سوال ها شاید الان زیاد جالب نباشه یا شایدم برای فکر کردن به این چیزا دیگه دیر شده باشه یا به قول بعضیا برعکس ماهی و  هر وقت از آب بگیری ...!

اما این افکار چند روزهست  منو درگیر خودش کرده که واقعا من یک آدم راضی هستم ؟ یا اگه نیستم واقعا دنبال چی هستم ؟؟؟

شایدم اینها بابت نگرانی من نسبت به آینده است و از علایم استرس زا ترم آخر بودنه !!! مخصوصا که چند ماهه دیگه کنکور کارشناسی ارشد هست و آمادگی من در حد صفر ! نمی دونم چی میشه اما امیدوارم بتونم بعد تمام این افکار به نتیجه موثر یا حداقل انگیزه قوی برای ادامه برسم ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 17:30 توسط نارسیس|


نمی دونم چرا همیشه گذاشتن اولین پست برام خیلی سخت بوده با اینکه قبلا تجربه وبلاگ نویسی و وبگردی و داشتم(البته این واسه خیلی وقت پیشه) اما بازم سخته!!!

تا حالا وبی نداشتم که از خودم و زندگیم بگم اما این روزا احساس خلاء می کنم احساس می کنم دوست دارم با کسی حرف بزنم در کل اینم جزء سخت ترین کارهای زندگیمه اما حالا می خوام تجربش کنم خیال باطل

نمی دونم تا چه حد می تونم پیش برم و تو بیان احساساتم موفق باشم اما امیدوارم شما دوستان همراهیم کنین

راستی یادم رفت من نارسیس م ٢٣ سالمه و دانشجو البته از نوع ترم آخری !!! اوه

امیدوارم منو با نوشته هام بپذیرین و این اولین پست آخرین پست نباشه لبخند
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 17:26 توسط نارسیس|



مطالب پيشين
» خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم ...
» مرا رها کن ...
» عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد !
» دلتنگ می شود این دلم ... گاهی خیلی ساده !
» این روزها همه دپرسند شما چطور ؟؟؟!!!
» غیبت صغری به سر رسید !
» گریه مرحم دل تنگه !
» کیییییییییییییییییییییییییی بود؟؟؟
» بودن یا نبودن ؟؟؟ مسئله این است ؟؟؟!!!
» اولین پست ! آخرین پست ؟؟؟؟!

Design By : Pars Skin